با خودم و خودم و خودم و خدای خودم یه عهدی دارم ، یه عهدی بستم،
شعار شاد زیستن سر دادم...
تا دم آخر عمرم همونجا که میگم نفس آخر اینجاست و همونجا که با روحم خداحافظی میکنم تا این روح خسته رو با زخم هاش به یه کائن دیگه ای بسپرم ...
دوست دارم وقتی که به گذشته بر میگردم یاد حرفایی بیفتم که الان میزنم
میلاد... این من .. خودم ... خودم ... خدا ... و دیگر هیچ..
گاهی دوست دارم بی پروا بخندم بلنـــــــــــــــــــد بلنـــــــــــــــــــــــــــد ،
بدون آنکه تنم بلرزد و از خنده ام روزگار نرنجند و طاقت داشته باشند این مردم، که صدای خنده ام را بشنوند حتی اگر هرچند تلخ، خم به ابرو نیارند...
و...
و دوست بدارم تمام آدم هایی که تو مسیر زندگی ام به من تنه میزنند و بی خیال رد میشوند و منو زمین می اندازند...
و
و دوست بدارم آنهایی که حتی برای هدفم خار میکارند تا سنگ هایی درو کنند و بپاشند تو مسیر راهم، تا مسیر هدفم را ببندند...
آخه چرا ؟ چرا سنگ؟ چرا خار می کارند؟
با اینکه می خواهی دوستشان بداری جوری تو را میدرند که دیگر نای دوست داشتن نداشته باشی...
چرا ساقط ات میکنند در راه .. چون تو بیدار ماندی و شب نخوابیدی ،
چون بی خیال زندگی ات نبودی، چون تو این پاساژ و اون پاساژ پرسه نزدی، روزها رو دویدی تا یاد بگیری و شب نخوابیدی و برای فردات برنامه ریختی..
به خودم میگم چه شب هایی که من نخوابیدم و روزها رو دویدم سعی کردم از بعضی مردها تو ایران مردتر باشم و تلاش کردم..
تلاش کردم
تلاش کردم
اکنون که پا به سن 25 سالگی گذاشتم آنقدر خوردم زمین و بلند شدم که کسی حتی ککش نگزید و به بخشی از هدفهام هم که رسیدم گفتند خوش شانس و نگفتند خوش غیرت!!!
چون ندیدن که چطور افتادم زمین و بلند شدم و خاک نشسته رو تنم رو با دستهاای زخمی و چشم های اشک آلودم پاک کردم...
چون افتادم و قد علم کردم دوباره...
به عقب که برمیگردم چیزی که دلمو خوش میکنه اینه که میگم هدر ندادم اون چیزی که تا الان توش دستو پا میزنم(زندگی را)
اما حسرت میخورم که کاش زودتر میدویدم قبل تر از گذشته،
تا میتونستم تو سایه کنار نهری زیبا دراز بکشم و بدون گوش سپردن به صدای اگزوز ماشین ها ، صدای جیک جیک گنجشک ها رو میشنیدم..
و نسیم روی صورتم نوازشم میکرد...
اما خب هر هدفی بدون درد نمیشه .. این نوشته ها مچاله های دلمه
خدای من ، آن زمان که فرشته ای بیش نبودم ، ازت خواستم که بهم زنده گی بدهی تا تجربه شیرین انسان بودن را بچشم
خندیدی و بخشیدی .... من به دنیا آمدم و طعم زندگی را چشیدم ، اوایل شیرین بود ولی کم کم طعم واقعی زنده گی رو چشیدم
زنده گی برای اولین بار آنچنان به من ضربه زد که تا مدت ها درد داشتم
چنان ضربه زد که وقتی به از دست دادن یا گم کردن اسباب بازیهایم در دوران کودکی می افتادم که اونموقع فکر میکردم بد ترین حادثه زنده گیمه ، خنده م میگرفت...
ازت خواستم تا حس عشق رو به من ببخشی تا طعم شیرینی عشق رو هم بچشم تا از این ضربه بزرگ رها شم.
خندیدی و بخشیدی
یک آن عاشق دختری شدم که تا دیروز (دوران کودکی) برام مثل یک هم بازی بود..
آخ که چه شیرین بود این عشق روزی هزار بار شکرت میکردم خدای من... من یک عشق ناب را زنده گی کردم
روزهای تیره و تلخ دیگر وجود نداشت . دنیا رو روی دوشم میکشیدم . زمان رو در دستم میگرفتم.. هر چی بگم کم گفتم...
تا اینکه....
روزهای تلخ تر از زهر از راه رسید ... روزهای سیاهی ... روزهای مرده گی .... اینبار آنقدر این ضربه شدید بود که...
اکنون که نیمی از عمرم گذشته باز هم ازت خواسته ای دارم ... خواسته آخر ... تو که همه خواسته هایم رو براورده کردی این بار هم به فرشته کنجاوت رحم کن خدای من
ازت میخوام تا روزهای ناب زنده گیمو دوباره بهم ببخشی..
هانيه م رو ...
اینبار در همین زنده گی میمانم و دیگر خواسته ای ازت ندارم .. آنقدر میمانم تا در آغوش عشقم بمیرم ...
کاش هاني رو همون زمان که انسان نبودم میدیدم .. همانجا میماندیم و می ماندیم
کاش هاني م پیشم بود و هر وقت که دلش میگرفت سرش رو روی شونه هامم میگذاشت و می گفت تو معشوق منی...
کنارم باش و تنهام نزار..
و من اشکاشو پاک میکردم ..
کاش یه رود پر آب کنار پنجره اتاقم جاری بودو من این دست نوشته ها رو توش مینداختم تا با خودش ببره به ناکجا آباد...
روز آینده نزدیک است از خدا میخوام دستامو بگیره مثل همیشه که تا الانش اگه نبود ، نبودم من...
میخوام بازم مثله همیشه نگاهش به من باشه و بازم اون کلیدش رو به سمت من بیاره تا ته دلم همونجا که گاهی صدای روزنه ی امید رو میشنوم بگه بیا این کلید .. قفل این راه طولانی رو باز کن ، و این کفش های آهنی رو پات کن... و این زانو بند فولادی ببند... و این مزبله رو نبین و مثله یه ظافر برو و از این دنیا بکن و بگذر...
کاش شونه هاش رو بذاره کنارم تا مثله حالا که اشک نمیذاره دکمه های کیبرد رو ببینم، سر بذارم روی شونه هاش و بگم تو معشوق منی..
کنارم باش و تنهام نذار...
که دردهای این زمین پر خار بدجوری تنم رو به درد آوردن..
و اشکامو پاک کنه ...
کاش آدما هم مثله خدا بودن..
مثله خدای من... با غیرت
بی ریا
وفادار....

همچنان منتظرت هستم ...