زنده گی من

 

 

 

۲ پست زیر، پست ثابت میباشند ،  جدیدترین مطلب را بعد از ۲ پست ثابت زیر میتوانید ببینید

 

اسم من میلاده

اینجا جهانه هستی یه

اینجا زمینه ، زمینه منه....

اینجا کشور منه و اینجا شهر منه...

این زنده گی منه

من 30 سالمه و کمتر از چند سال دیگه ... می میرم.

البته ، هنوز این موضوع رو نمیدونم

در واقع من الان هم یه مُرده ام ...

 

شب ها به امید اینکه خواب تورا ببینم سر به بالش میزارم،

این بهترین لحظه در روزمه

از اینجا به بعد بدبختی ...

 

من یه چیزی رو از دست دادم

اما می دونم همیشه این حس رو نداشتم.

می دونید چیه؟ هیچ وقت برای جبران کردن دیر نیست ...

 

فکر کنم باید به خاطر اتفاقاتی که برای من افتاده ،

عصبانی باشم.

اما وقتی که اینقدر زیبایی توی این دنیا هست ،

خیلی سخته که عصبانی باشی.

بعضی وقت ها فکر می کنم که زیبایی های دنیا رو ،

یک بار دیدن هم زیاده ...

 

وقتی که تورو دیدم ، قلبم عین یه بالن پر شده بود

که نزدیک بود بترکه ...

 

و بعد یادم اومد که آروم باشم ،

و دیگه سعی نمیکنم که زنده گی رو نگه دارم.

 

و بعد در من جاری شد...

مثل بارون ... حس قدر دانی ... برای هر لحظه از ...

زنده گی کوچک و احمقانه ام ...

 

شما نمیدونید که در مورد چی دارم صحبت میکنم ... مطمئنم ...

اما نگران نباشید ،

           بالاخره یه روز شما هم میفهمید ...

 

زنده گی من

 

خودم و خدای خودم

 با خودم و خودم و خودم و خدای خودم یه عهدی دارم ، یه عهدی بستم،

شعار شاد زیستن سر دادم...

تا دم آخر عمرم همونجا که میگم نفس آخر اینجاست و همونجا که با روحم خداحافظی میکنم تا این روح خسته رو با زخم هاش به یه کائن دیگه ای بسپرم ...

 دوست دارم وقتی که به گذشته بر میگردم یاد حرفایی بیفتم که الان میزنم

میلاد... این من .. خودم ... خودم ... خدا ... و دیگر هیچ..

 

گاهی دوست دارم بی پروا بخندم بلنـــــــــــــــــــد بلنـــــــــــــــــــــــــــد ،

بدون آنکه تنم بلرزد و از خنده ام روزگار نرنجند و طاقت داشته باشند این مردم، که صدای خنده ام را بشنوند حتی اگر هرچند تلخ، خم به ابرو نیارند...

و...

و دوست بدارم تمام آدم هایی که تو مسیر زندگی ام به من تنه میزنند و بی خیال رد میشوند و منو زمین می اندازند...

و

و دوست بدارم آنهایی که حتی برای هدفم خار میکارند تا سنگ هایی درو کنند و بپاشند تو مسیر راهم، تا مسیر هدفم را ببندند...

آخه چرا ؟ چرا سنگ؟ چرا خار می کارند؟

با اینکه می خواهی دوستشان بداری جوری تو را میدرند که دیگر نای دوست داشتن نداشته باشی...

چرا ساقط ات میکنند در راه .. چون تو بیدار ماندی و شب نخوابیدی ،

چون بی خیال زندگی ات نبودی، چون تو این پاساژ و اون پاساژ پرسه نزدی، روزها رو دویدی تا یاد بگیری و شب نخوابیدی و برای فردات برنامه ریختی..

به خودم میگم چه شب هایی که من نخوابیدم و روزها رو دویدم سعی کردم از بعضی مردها تو ایران مردتر باشم و تلاش کردم..

تلاش کردم

تلاش کردم

اکنون که پا به سن 25 سالگی گذاشتم  آنقدر خوردم زمین و بلند شدم که کسی حتی ککش نگزید و به بخشی از هدفهام هم که رسیدم گفتند خوش شانس و نگفتند خوش غیرت!!!

چون ندیدن که چطور افتادم زمین و بلند شدم و خاک نشسته رو تنم رو با دستهاای زخمی و چشم های اشک آلودم پاک کردم...

چون افتادم و قد علم کردم دوباره...

به عقب که برمیگردم چیزی که دلمو خوش میکنه اینه که میگم هدر ندادم اون چیزی که تا الان توش دستو پا میزنم(زندگی را)

اما حسرت میخورم که کاش زودتر میدویدم قبل تر از گذشته،

تا میتونستم تو سایه کنار نهری زیبا دراز بکشم و بدون گوش سپردن به صدای اگزوز ماشین ها ، صدای جیک جیک گنجشک ها رو میشنیدم..

و نسیم روی صورتم نوازشم میکرد...

اما خب هر هدفی بدون درد نمیشه .. این نوشته ها مچاله های دلمه

خدای من ، آن زمان که فرشته ای بیش نبودم ، ازت خواستم که بهم زنده گی بدهی  تا تجربه شیرین انسان بودن را بچشم

خندیدی و بخشیدی ....  من به دنیا آمدم و طعم زندگی را چشیدم ، اوایل شیرین بود ولی کم کم طعم واقعی زنده گی رو چشیدم

زنده گی برای اولین بار آنچنان به من ضربه زد که تا مدت ها درد داشتم

چنان ضربه زد که وقتی به از دست دادن یا گم کردن اسباب بازیهایم در دوران کودکی می افتادم که اونموقع فکر میکردم بد ترین حادثه  زنده گیمه ، خنده م میگرفت...

ازت خواستم تا حس عشق رو به من ببخشی تا طعم شیرینی عشق رو هم بچشم تا از این ضربه بزرگ رها شم.

خندیدی و بخشیدی

یک آن عاشق دختری شدم که تا دیروز (دوران کودکی) برام مثل یک هم بازی بود..

آخ که چه شیرین بود این عشق روزی هزار بار شکرت میکردم خدای من... من یک عشق ناب را زنده گی کردم

روزهای تیره و تلخ دیگر وجود نداشت . دنیا رو روی دوشم میکشیدم . زمان رو در دستم میگرفتم.. هر چی بگم کم گفتم...

تا اینکه....

 روزهای تلخ تر از زهر از راه رسید ... روزهای سیاهی ... روزهای مرده گی .... اینبار آنقدر این ضربه شدید بود که...

اکنون که نیمی از عمرم گذشته باز هم ازت خواسته ای دارم ... خواسته آخر ... تو که همه خواسته هایم رو براورده کردی این بار هم به فرشته کنجاوت رحم کن خدای من

ازت میخوام تا روزهای ناب زنده گیمو دوباره بهم ببخشی..

  هانيه  م رو ...

اینبار در همین زنده گی میمانم و دیگر خواسته ای ازت ندارم .. آنقدر میمانم تا در آغوش عشقم بمیرم ...

کاش هاني رو همون زمان که انسان نبودم میدیدم  .. همانجا میماندیم و می ماندیم

کاش هاني م پیشم بود و هر وقت که دلش میگرفت سرش رو روی شونه هامم میگذاشت و می گفت تو معشوق منی...

کنارم باش و تنهام نزار..

و من اشکاشو پاک میکردم ..

کاش یه رود پر آب کنار پنجره اتاقم جاری بودو من این دست نوشته ها رو توش مینداختم تا با خودش ببره به ناکجا آباد...

روز آینده نزدیک است از خدا میخوام دستامو بگیره مثل همیشه که تا الانش اگه نبود ، نبودم من...

میخوام بازم مثله همیشه نگاهش به من باشه و بازم اون کلیدش رو به سمت من بیاره تا ته دلم همونجا که گاهی صدای روزنه ی امید رو میشنوم بگه بیا این کلید .. قفل این راه طولانی رو باز کن ، و این کفش های آهنی رو پات کن... و این زانو بند فولادی ببند... و این مزبله رو نبین و مثله یه ظافر برو و از این دنیا بکن و بگذر...

کاش شونه هاش رو بذاره کنارم تا مثله حالا که اشک نمیذاره دکمه های کیبرد رو ببینم، سر بذارم روی شونه هاش و بگم تو معشوق منی..

کنارم باش و تنهام نذار...

که دردهای این زمین پر خار بدجوری تنم رو به درد آوردن..

و اشکامو پاک کنه ...

کاش آدما هم مثله خدا بودن..

مثله خدای من... با غیرت

بی ریا

وفادار....

خودم و خدای خودم

 

همچنان  منتظرت هستم ...

تمبری از تو

 

جای یک تکه تـــمبر لعنتی 

روی شانه ســــمت راست مـــــــــــن 

خالی ســـــــــــــــت...

همین است دیگر ، جانـــــــــــم!

که به تو نرســـــــــــــیده ام هنوز ...

تولدت مبارک 3


تو جای دیـــــگری هستی.

و کلــمات هم جای دیـــــگری هستند .

و مـــن هـــرگز اعتراض نکـــــــرده ام ، برای دزدیـــــدن کلماتـــــم .

چرا که تــــو دست های مـــن بودی .

و مـــن بدون تو ، حتی اگر غـــرق کلــــمه باشم هم ، دیــــــگر نمی نویسم .

مثل شکـــوفه های انـار ، که دارنـــد از زنانــــگی لبریــــز می شوند و تـــو نیستی .

چه همـــه سرخ می شوند و تـــــــــو نیستی  .

تو جـــــای دیگــــــری هســـتی ، که شــــانه های من ، مهربانی را گم کرده اند این چنین .

تـــو جای دیگری هستـــی .

اما کجـــــــا .. کجایی که لبخـــــند های یک صورت مثل ماه ، رنگ بگیرد ، خشک نشود ، جانش نمیرد ....

 

 

امشب شب میـــــــــلاد توست ....

              شــــــــــب   مـــــــــــــــن...

                           خجسته زاد روزت مــــــبارک

              تو دعوت شده ای امشب ، باز به میهمانی ام

 

تولدت مبارک

 

 

روزنامــــه را شبیه تو بین دســــت هام می گیرم

و شبیه تــــو

لیوان های ســــــرد و یخ زده را

با دســـــت هام

گرم مـــــی کنم

چه خــــــوش خیالم من

که روزنامــــه ها

پر اند از روز مــــرگی

و لیوان هــــا

که دارند از ســــرما می لرزند

گاهی یادم مــــی رود

که عشـــــــق

برای معنـــــا شدن

به دســــتان تو محتــــاج است.

 

تولدت مبارک عشق من

هاني من ...   همون هاني همیشگی ام ....

دیگه رسیدن یا نرسیدن مهم نیست.

ازت ممنونم .... بابت عشقی که به من بخشیدی ،

 شوری که به من دادی ،  مردونگی رو به من دادی

ممنونم ازت ، تنهاییم رو با خاطراتت پُر کردی

زنده گی دویاره به من بخشیدی ، 

ممنونم هاني من ، به خاطر  تمام خاطرات خوشی که با هم داشتیم  ، ساخیتیم و زنده گی کردیم

تولدت مبارک عشق من...

 

 

نبودن تــــو

    بهتریــن بهانه است

          برای تعطــیل کـــردن

                          ایـــــــن زنده گی .

 

 

 

مرا به یاد آر




گاهی مـــــــــرا به یاد آر


   در کتار آتشی در جنـــــــــــگل


          با یــــــــک فنجان چای جوشیـــــده


                با طعم یک عشـــــــــــــق قدیمـــــــمی


                      گـــــــــــــــــــــــــــــــــاهی مـــــــــــــرا به یــــــاد آر . . .

مرا میبینی ؟

 

مرا میبینی؟

 

هانيه  ام ...

   تو مرا میبینی ؟

       که من امروز

          در سراشیبی عمر

با یا د تو ، با نام تو هر لحظه میسوزم

من تو را میبینم

کاش ، ای کاش ، ای کاش

وقتی از کوچه تنگ تقدیر

به امید واهی

به شب غربت خود می رفتی ... 

                             طپش قلب مرا .... !

قاصدک

 

 

 

 قاصدک

 

می خوای قشنگترین چیزی که تو این روزا دیدم رو برات تعریف کنم؟

یکی از همین روزها بود , تازه بارون بند اومده بود

و یک چیز جالب تو هوا بود

می تونستم ببینمش ، درسته...

.

.

و این قاصدک .... به همراه من میرقصید

مثل بچه ای که ازم می خواست باهاش بازی کنم

برای پانزده دقیقه.

 .

این همون روزی بود که فهمیدم

تموم زنده گی ...

پشت این چیزهاست ...

و این نیروی فوق العاده و خیر خواه

به من می گه هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود نداره ...

هیچ وقت...!

 .

می دونم که این حرف ها یه بهانه ست

اما کمک می کنه که به خاطر بیارم .

که خیلی ... زیبایی ... توی این جهان هست

 .

احساس میکنم نمی تونم درک کنم ،

                                               و قلبم ...

                                                       ناگهان فرو می ریزه ...

روياي آمدنت




انگار كه سالهاست بي تو مرده ام

مدفون زير خروارها خاك

كه نفس را به سينه ام حرام كرده است...

و تو گَه گداري به روياي مرده اي سرك ميكشي...

دستانش را مي گيري تا از دل خاك نهراسد!

و نيم نگاهي كه مرگ را تاب بياورد....

و من

هر بار ....

خيره به روياي آمدنت

زير انبوه غمها

ستاره ها را وجب ميكنم....

و تنهاييم را بعد رفتنت

با هيچكس قسمت نمي كنم...!

رخ بده

 

 

 

 

 

بوی بهار در خانه پیچید ..

توپ ترکید ..

ماهی ، بالا و پایین پرید ..

بغض در گلو ماند ..

یک بهار دیگر را هم بی هم شروع کردیم ...

بهارت قشنگ عشق من ...

 

 

سلام به عزیز ترین....

دیگه ساعاتی به پایان سال 91 نمونده

نمیدونم چرا زنده گیم اینطوری شد

خیلی دوست داشتم زمان برگرده به عقب تا آدم اشتباهات گذشته ش رو تکرار نکنه

انگار همین دیروز بود داشتم سال 91 رو همینجا بهت تبریک میگفتم

دوست داشتم تو بهارش بیای ولی نشد

گفتم تو تابستون میتونم ببینمت ولی نشد

پاییز وقت قرارهای عاشقانه م بود

یعنی عشق هم تو فصل زمستون خوابه؟؟

خیلی بی مقدمه شروع کرده م چون امشب درد و دل های زیادی برای گفتن دارم هاني من...

شاید با کینه ای که از من تو دلت داری...

کینه ای که هنوز نمیدونم از کجا سرچشمه گرفت و دیگه دوست هم ندارم بدونم

فقط ازت درخواست دارم یاد بیاری روزی عاشق من بودی...

آخه از کجا شروع کنم؟ دلتنگی عین دور زدن در اطراف یک میدونه ... سر و ته ، اول و آخر نداره...

 

جای تو را، متن نوشته ام

         برای خالی روزنامه ها

               بخوان... دلتنگی چاپ هر روز...

 

خدا جون دیدی چه طور زنده گی ام رو ازم گرفتن؟

           دیدی چه طور عشقم رو ازم گرفتن؟

           دیدی چه طور تنها دلخوشی ام رو از من گرفتن؟ آینده ام رو ... آرامشم رو ...

خدا جون دیدی چه طور هاني م رو ازم گرفتن ...؟

ولی نتونستن امیدم رو ازم بگیرن

این تنها چیزیه که منو زنده و سرپا نگه داشته ...

امشب واژه های زیادی برای تو آماده کرده بودم ، دیگه اشک هام امون نمیده بنویسم

خدا رو شکر میکنم که هنوز هستی و همین بودنت کورسوی امیدی تو قلبم روشن میکنه

برایت رویاهایی آرزو می کنم تمام نشدنی

امیدوارم سال جدید سالی باشه پر از شادی و سلامتی

اینو بدون من همیشه به یادت هستم ، می نویسم ، می خندم ، می گریم و می مانم

با تو هستم تا آخرین شعر....

هیچ وقت زیر قولی که بهت دادم نمیزنم...

 

 

دنيا را هم كه بگردم

باز در بهار

به رنگ چشمهاي تو مي رسم

چشمهايي كه عشق را

چه ساده ...

سطر به سطر

در پس كوچه هاي قلب من

قلم زد...

نوشت و نوشت.....

بي خبر از آفرينش شعر نابي

كه اهنگش با هيچ سازي كوك نيست!

جز به آواي بودنت

در بطن زندگي ام...

 

در آخر فرا رسيدن بهار خرم که جسم و جان را طراوت از آن است و نغمه ي داوودي مرغ

سحر نويد بخش آن، بر همه ي دوستان  همدل و همراه ، فرخنده باد.

با آرزوي شادماني و نيکبختي براي شما که

      نيک رفتاريد، نيک مي انديشيد و نيک سخن مي رانيد...


این بهار

      یک اتفاق خوب کم دارد ؛

    رُخ بده.

 

 

تولدت مبارک 2

 

 

سلام...

سلام به نخستین عشق

به نخستین روز

 به نخستین صبح

سلام ... به نخستین آغوش

به نخستین بوسه

به نخستین لبخند

سلام ... به نخستین دوری

به نخستین اشک

به نخستین دلتنگی

سلام به آخرین آغوش

به آخرین روز

به آخرین بوسه

نخستین ، آخرین .... خوشبختی یعنی فاصله ی میان این دو

 

هانيه جان ، عزیز دل

امشب شب تولد توست

برای دومین بار جشن کوچکی در نبودت بر پا کردم

با میهمانی فرشتگان ، شعرها و ترانه ها

شب از آن شبها که کم دیده ای... دریا دریا ستاره

خورشید من ، خوشحال باش و همیشه بتاب

 

 

بگذار برگردم

همانجا که دلم را جا گذاشتم

بروم دلم را بردارم


بگذار برگردم


قلبم را میان هزار توپ رنگی


پیدا کنم بردارم


...

آفتاب بیداد می کند

بگذار برگردم سایه ام را بردارم

دستم کنار داسم جا مانده است

بگذار برگردم دست و داسم را

از میان آن مزرعه بی نام بردارم


زمستان بیداد می کند


بگذار برگردم حاصلم را بردارم


بگذار برگردم کفش هایم ... نه


بروم پاهایم را بردارم


بگذار برگردم گل آفتابگردانم را بردارم


یاد تو را بردارم

 

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .

 

یادش بخیر... هاني من

میدونم ... هیچی نگو ... حتی پیام هم نزار

فقط هر از گاهی بیا اینجا

میبینی؟ کم کم به کمترین چیز ها هم قانع میشم

شاید امروز یک سلام از تو منو به اندازه گفتن جواب بله  خوشحالم کنه

تولدت مبارک عزیزم

تولدت مبارک

به سلامتی تو  که  با اومدنت تو زنده گیم این حس جدید و آسمانی رو به من دادی ...!

 

شرمنده بابت ناخیری که تو ارسال این مطلب پیش اومد

کامپیوترم دچار مشکل شده بود

تمامی این مطلب رو در شب تولدت نوشتم عزیزم

 

 

صداي ِ تو


دست‌ات را به من بده


دست‌هاي ِ تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم


به‌سان ِ ابر که با توفان

   به‌سان ِ علف که با صحرا...

به‌سان ِ باران که با دريا

   به‌سان ِ پرنده که با بهار...

به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من

ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي ِ من

    با صداي ِ تو آشناست...

سلام خدا

سلام خدا

خوبی؟

شکرت که خوبی...

یک شبه بزرگم نکن، بذار کم کم پر و بال بگیرم

آره ، حال و هوامو میگم، بد جور پشت دستم زدی

...کفر نمیگم، به همه شک دارم دیگه، دوست ، عشق ، زندگی ، خوشبختی

داشتن اینها کابوسه نه رویاست و نه زیباست

 

وقتی میبینی که همه چیز خوبه اونوقت میبینی خیلی زود دیگه دیره

دیگه یه چیزایی تو دنیا از اسمون نازل میشه

آدمها راحت قضاوتت میکنن ، راحت میشکنن ... همون بلور شیشه ای دلت رو

که هنوز نرفته، هنوز ندیده زیر پاتو جوری خالی میکنن که درد عاشقی هم از سرت میپره

آره خدا جون

میشه درد منو بفهمی

لطفا....؟؟!

مرسی...

همه این کابوس ها رو به تو میسپرم و نمی بخشم

چون نه بخششی دیدم نه صداقتی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه مدته که اینقدر سرم شلوغ شده که وقت هیچی رو ندارم

همه چی در هم شده ... شیف کاریم..... دانشگاه و امتحانات ...

این یکی هم که دیگه محشره؛ مشکلی که کامپیوترم پیدا کرده....

  همه اینها باعث شده من تو این مدت نتونم به قرار ملاقات بیام و تو این وبلاگ مطلب بنویسم

باز هم مثل همیشه این جمله تکراری و کلیشه ای و دوست داشتنی :

هانيه عزیزم هر جا که هستی ، همه جوره دوستت دارم...

انگشتِ کوچکِ دستت

 

 

انگشت کوچک دستت را

انگشتِ کوچکِ دستت را

گِـــره بزن بــر

انگشتِ کوچکتـــرِ دستِ من.

قول می دهــم

مردانـــه که نه

...

عاشقانــــه.

این بار به وقتِ تنهــایی

لبهــایت را خواهم بوسیــد.

باران پاییزی

 

باران پاییزی 

 

پاییز مرا عاشق میکند...

باران عاشق تر...

حالا تو بگو باران پاییزی با من چه میکند...!!

رویای امشب

 

 

 رویای امشب

امشب دیر به رویا می رسم

شبیه کودکی که نبض خستگیش دست قصه هاست

پشت پنجره از بیداری می خوابم